حسرت روزی را میخورم که خواهم مرد
عشق یعنی.........؟ عشق یعنی مردن زیر پای معشوقـــــــ عشق یعنی با خدا بودنــــــــ عشق یعنی تو باشی کنارمــــ عشق یعنی توی تموم زندگیمـــ عشق یعنی تنها کسم مادرمــــ عشق یعنی یک خاطره یک درد عشق یعنی تنهایی های کشندهــــ عشق یعنی رفتن زیر بارون بدون فکر عشق یعنی خار شدن زیر پای معشوقــــ عشق یعنی یک دفتر پر از خاطرهــــ عشق یعنی دست به دست هم دادنــــــ عشق یعنی رفتن به دوران بچگیــــ عشق یعنی زندگی کنم بدون تو عشق یعنی سوختم وساختم بدون تو عشق یعنی بی تو وتها بودنـــــــ عشق یعنی لحظه به لحظه دیدن تو عشق یعنی بودن درکنار خانوداهــــ عشق یعنی یک گل یادگاری از تو عشق یعنی قلب من واسه تو عشق یعنی دور هم بودنـــ عشق یعنی بوسیدن تو زیر بارونـــ عشق یعنی رفتن به سوی تنهایـــــــ عشق یعنی رفتن به سوی مرگــــــ عشق یعنی خوشبختیـــــــ عشق یعنی یعنی با تو بودن درکناراو عشق یعنی نشستم تا تو بیاییـــ عشق یعنی رفتم تو هم بیـــا عشق یعنی تو نباشی میمیرمــــ عشق یعنی بامن هستی ولی درفکراونیـــ عشق یعنی عاشقت هستم ولی دروغهــــ عشق یعنی با تو بودن برای همیشهــــــ عشق یعنی بی تو بودن برای همیشهــ عشق یعنی محبتــــ عشق یعنی من پشیمانم تو هم برگرد عشق یعنی مردم ونیومدیــــ عشق یعنی پاره ی تن کجایـــ عشق یعنی مثل شمع ذره ذره سوختنــ عشق یعنی تورفتی ومن زندگیم راباختمــ عشق یعنی تنهای بهتر از با هم بودن استــ عشق یعنی و..............ـ عشق یعنی گشتم نبود نگرد نیستـــــ عشق یعنی کشک وچیزی جز این نیستـــــ هرشب که دورازتوهستم تاصبح زودکه سپیده دم بزند وهواروشن شود من مانند شمعی که درهنگام سوختن است گریان هستم اما چه حاصلی دارد ازاین همه گریه های بی فایدهی من من مانند سایه ی که دوراز چهره ی زیبای توافتادهام درسوی توهستم من به تو امیدوارهستم ولی وای برمن ااز این امیدی که پر از اشتباه است ان قدر که با وجود دو دل درافتادی من پرازاشک هستم ان اشکی که برای من هر قطره اش مانند اتش است ان اشکی که برای من مانند کوه ارامش می دهد تا برای مشکل هاودرد وغم های من چارهی باشد من از دل یارم که عشقم است اسرارش را می دانم من از کار خودم غافل نیستم بلکه از کار د نیاغا فل هستم در بهای عشق خود همه ی هستی خودراداده ام ای کسی که این همه هستی را به من دادی به من بگو که من دیوانه ام یا عا قل تمام راههارابه سوی جاده ی تنهای می پویم ودراضطراب گلبوته های جدایی.چشمانم را به سوی صداقت پروانه های شهرعشق آذین می بندم. به تو فکر میکنم که چگونه درگلزار وجودم آشیان کردی وبرتاروپود تنم حروف عشق زا ترنم فرمودی. پس باور کن به وسعت دریاوبه اندازه ی زیبایی چشمانت هنوزدرمن شمعی روشن است.ومن درانتهای غروب.نگاهم را به سوی مشرق چشمانت دوخته ام تا مگربازتاب صداقتمان دردستان تو تجعلی کند. کوه با نخستین سنگ ها شکل می گیرد. پس ای روح سبزبارادرامتدارگ های خشکیده ام ببار. باورکن باوجود تو زمستان من بوی بهار می دهدوبا یاری دستان تو گلها.نسیم روحبخش یادتوررادروجودم زمزمه می کنند.ای کاش می توانستم قطره قطره خون رگ های خوررا جاری سازم واین مردم رابه شهری ازشهرهای محبت می بردم تا ببینندخورشیدشان کجاست ویاری ام کنند. عزیزا:وقتی امیدویاس باهم برابرباشندزندگی چه معنای دارد.چه لذتی خواهد داشت؟ورق که سیاه باشد.لم رایارای جولان برعرصه کاغذ نیست. چه بگویم وچه بنویسم که کلمات گنجایش بیان محبت تورانداردومن به سوی هرکلمه ی که می روم ازدستانم می گریزد. ولی با این همه.همین کلمات شکسته بسته را کنارهم می گذارم وامیدوارم بتوانم ذره ای ازبسارت واندکی ازسرشارت را سپاسگزارباشم. کاسه ی خودرابیش ازاندازه پرکنید: لبریز می شود. چاقوی خودرا بیش ازحدتیزکنید: کند می شود. به دنبال پول وراحتی باشید: دلتان هرگزآرام نمی گیرد. به دنبال تائبددیگران باشید: برده ی آنهاخواهیدبود. کارخودراانجام دهید.سپس رها کنید. این تنهاراه آرامش یافتن است. وقتی مردم برخی چیزهارا زیبامی دانند. چیزهای دیگر زشت می شوند. وقتی مردم برخی چیزهاراخوب می دانند. چیزهای دیگربد می شوند. بودن ونبودن یکدیگررا می آفرینند. سخت وساده یکدیگرا پشتیبانند. بلند وکوتاه یکدیگرراتعریف می کنند. پستی وبلندی به یکدیگر وابسته اند. قبل وبعدبه دنبال هم می آیند. بنابراین فرزانه بدون انجام دادن کاری عمل می کند. وبدون به زبان اوردن کلمه ای آموزش می دهد. اتفاقات رخ می دهندواو به آنها اجازه روی دادن می هد. مواردمختلف ناپدد می شوند واو به آنها اجازه ی از بین رفتن می دهد. او دارد.بدون آنکه مالک چیزی یاشد. عمل میکند.بدون آن که انتظاری داشته باشد. وقتی کارش به اتمام می رسد.آن را فراموش می کند. به همین دلیل یرای همیشه جاوید با قی می ماند. بنویس از همه چی بنویس از یه کلبه ی سوخته که تو توش یه عاشق دل شکسته زندگی می کنه بنویس از ما دری که واست زحمت میکشه که یه روز بد نداشته باشی بنویس از اونای که تو این دنیا خوشحال هستند و گله ی از خدا ندارن بنویس از بی خوابی های شبانه که به خاطر تو بیدار می موندم بنویس از من از توازاو ازماکه هرکدام از ما تواین دنیا مشکل داریم بنویس از اونی که تموم عمرش پشت میله های زندو ن بوده بنویس از کسی که وقتی به دنیا آمده جز بدبختی چیزی ندیده بنویس از چیزهای که وجوداره ولی به چشم دیده نمیشه بنویس از من بدبخت بیچاره که جز تو کسی رو نداره بنویس از دوخط موازی که هیچوقت به هم نمی رسن بنویس از یه ادم دل شکسته که هیچوقت درس نمیشه بنویس از خونه ی تاریک که هیچوقت روشن نمیشه بنویس از دوران کودکی که واسه خودش عالمی داره بنویس ازخونه ی که خرابس وتوش زندگی می کنند بنویس ازخونه ی که غم توشه ویه روز خوشی ندید بنویس از مملکتی که توشیم ونمیشه راحت باشیم بنویس از پدری که واسه خوشبختی تو کار میکنه بنویس از قلبی که یخ زده وهیچ وقت آب نمیشه بنویس از یه ادم نابینا که دیدن دنیا به دلش مونده بنویس از دختر که می ترسه تو کوچه قدم بزنه بنویس از کسی که راحته وغم و غصه ی نداره بنویس از خدای که دوستش داریم وماروآفرید بنویس از عشقی که میره وادمو تنها می زاره بنویس از من که هردقیقه مرگ ارزو میکنم بنویس از اونای که واسه نون شبشون لنگن بنویس از عشقی که هیچوقت وجود نداشته بنویس از دو دوستی که واسه هم می میرن بنویس از اونای که کسی یادشون نمی کنه بنویس از یه ادم فلج که ارزوش را ه رفتن بنویس از خودت که یکی چشم به راحته نویس از مادری که چشم به راه پسرشه بنویس از دنیای که آخرش معلوم نست بنویس از عشقی که نسبت به تو داشتم بنویس از ادمی که زندگیشو باخته بنویس از یه دختر یتیم گل فروش بنویس از یه پسرالاف دربه در بنویس از دل های که شکسته بنویس از خیابونو مردمش بنویس از یه ادم خوشبخت بنویس ازیه دختر فاحشه بنویس ازیه فقیر بی پنا ه بنویس از یه ادم بدبخت بنویس از مونو خودت بنویس از یه دختر تنها بنویس از یه پدرتنها بنویس از اینای که گفتم بنویس از همه چی آخرش بنویس از خدا که همه ی اینارو میدونه ولی . . . . . تو تو تخت خودت خوابیدی و راحتی غذات یه وقتی داره و خوابت ساعتی گریه داره سارینا سارینا سارینا نشه اخم کنی به اون دختر بچه ای که گلی داره تو دستشو می خواد بهت خودت باش دموکراسی می گوید : رفیق، حرفت را خودت بزن، نانت را من می خورم درزندگی برای اینکه به آنچه می خواهیم برسیم باید تلاش کنیم آسوده می خوابیم به گمان این که خودش زمانی به ما خواهدرسید ماانسان درزندگی خود وقتی به مشکل می خوریم برای اینکه دنبال راه حل گردیم پیش خود می گیم فکرکنم رسیدیم آخرخط... زندگی مانندجاده ی صافی است که می گذردهرانسانی این جاده ی صاف را از دیدهای مختلفی می بیند!!! همه در نظر خود زیبا هستند کسی نیست تو این دنیا زشت باشد. انسان هامی تواند درذهن خود برای خودشان جهنم وبهشت بسازند. آدم ها به آنچه که باوردارنداعتقادی ندارندوبه آنچه که اعتقاددارندباوری ندارند. زندگی هرآنچه هست بایدقبولش کردنه من می توانم تغیرش دهم نه کسی جز من . هرکسی تو این دونیای بزرگ واسه خودش غمی داردکسی تو این دنیا بی غم نیست. خسته شدم از بس دنبال کسی گشتم که هیچ وقت نبود ومن فقط با خیال خودم کسی رو برای خودم ساخته بود. هنوزردپایت روی برف های زمستون مونده چرا برنمی گردی این دل یخ زده رو آب کنی که به خاطردوری تو یخ زده.![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
تو را چه به عشق؟
گفتم چرا؟؟
گفت:تو در خوابیو عشقت در اغوش دیگری
لبخندی زدم روی خدا
و گفتم:خدایا،این مخلوق توست
شاید تو در خوابی،خبر از دنیا نداری...![]()
مدرسه میری و شانست واسه زندگی بالاس نمیشه ردش کنی دایی سخت نگیر
یه بابا داری که مث شیر پشت سرت مامانی که قلبش با قلب تو می تپه
حالا بزرگ تر می شی و می بینی زندگی چطور آدم و خم میکنه دایی سخت نگیر
دایی قدر اون چیزی رو که داری داشته باش زندگی مث رنگ و قلم و تو نقاش
هر جور رنگش کنی همون جور میمونه نشه جغد شومی تو بومت بخونه
نشه سفیدیه چشمات یه روز خون بشه نشه صورت قشنگت گلگون بشه
دایی یاد بگیر همه چی رو تجربه کنی ولی تو بعضی راها دیگه برگشتی نیس
به هر دستی که دس دادی دست تو بپا دایی بترس از گرگای آدم نما
تن لخت تو بده به کسی که روح لختشو هدیه میده بهت و پاش می افته
دایی بپا بکارت روحت خط نخوره این یکی پرده رو نمیشه دوخت دوباره
اگه نخونی و ندونی پس زود خام میشی سرتو بالا نیگه دار نشه رام شی
نگی روسری روسرت محدود شدی حدود و تو تعیین می کنی زندگی یعنی
زندونی که آزادیت دست خودت مگه کوه و میشه به بند کشید دایی
سارینا بیا ببین داییتو دوباره گلی که کاشته امروزفقط یه خار سارینا قصم همیشه
بفروشه روبرگردونی و با خودت بگی فرق داری حتما آره فرق داری دایی
اون یه بچه کارگره از پایین شهر فقر و ترس و سیاهی همراهشن
باباش معتاد دایی ببین صورتشو جای سرخ سیلی سرد پدرشو
فقط نه سال داره تو مدرسه نیستو طعم تلخ کارو به دوش کشیده و
گلی که پرپر میشه تو دست مشتری اون گلی که با تلخی ازش می خری
واسه اون گل نیست یه لقمه نونه ضامن اینکه کتک نخوره تو خونه
نپرس تقصیر کیه خودت می فهمی نپرس قصه اش طولانیه دایی زمین_
پر از آدمایی که کار میکنن و یه عده ای فقط پول دارن یه مشت عقده ای
که از کار کارگرا کاخ ساختنو چه کسایی تو این راه جون باختنو
این چیزارو به دیگرون بگی بهت میخندن آخه زشتیم عادت میشه واسه آدم
ولی تو قصه ی خودتو بکش نقاش بزار هر کی هر چی هس باشه ، تو ![]()
مارکسیسم می گوید : رفیق، نانت را خودت بخور، حرفت را من می زنم
فاشیسم می گوید : رفیق، نانت را من می خورم، حرفت را هم من می زنم و تو فقط برای من کف بزن
اسلام حقیقی می گوید : نانت را خودت بخور، حرفت را هم خودت بزن و من فقط برای اینم که تو به این حق برسی
اسلام دروغین می گوید : تو نانت را بیاور به ما بده و ما قسمتی از آن را جلوی تو می اندازیم، و حرف بزن، امّا آن حرفی را که ما می گوییم.![]()
![]()
![]()
| قالب جدید وبلاگ پیچك دات نت |






❤maryam71g❤

